تبليغاتX
معرفت عشق
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست ..^..^.. هیچ شاهی به گدا سرور نیست
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


معرفت عشق







تنها پاداش عشق،تجربه ي عاشقي است.

 

امشب نه ستارگان را مي شمارم و نه واژگان را به هم مي بافم:

كنار پنجره ايستادم و فرياد زدم: آهاي باز منو تو دلمون گرفته. دارم از غصه مي تركم. دلم داره آتيش مي گيره. انگار يه دنيا غم آوردن و ريختن اينجا تو دلم. واي چه حال بدي دارم. دلم مي خواد گريه كنم. اما نمي توانم.

نگاهم رو انداختم به طرف درخت پرتقال توي باغچه اونم يه جورايي اعصابش بهم ريخته بود. احساس كردم داره به خودش مي پيچه. ازش پرسيدم: تو هم دلت گرفته؟

باز سرمو گرفتم سوي آسمون،همه جا يه دست مثل يه بلوز سفيد چرك شده بود. يه رنگ زشت و غريب!

هر چي فكر كردم يه اسمي براش پيدا كنم چيزي عايدم نشد، بيشتر كلافه شدم.

يهو داد زدم به تو چي كار كردن كه اين رنگي شدي؟ مي دونم دلت گرفته كه اين شكلي شدي، ميدوني آخه آسمون دل منم اين رنگي شده...

صداي مهيب رعدي به گوشم رسيد جا خوردم بعدش احساس كردم صورتم خيس شد.

باورم نمي شد دل آسمون اينقدر گرفته بود كه با يه سوال من بغض اش تركيد.از غصه ي اون منم غصه ام گرفت. ابرهاي قطور دل منم به هم خوردن ، رعد و برق و اشكاي منم سرازير شدند.

حالا منو آسمون با هم اشك مي ريختيم.

 رفتم زير بارون ايستادم كه اشكامون با هم يكي شه حداقل دلمون به اين خوش باشه كه تنها نيستيم و هم درد داريم. شكوفه هاي پرتقال با هر قطره ي اشك آسمون به زمين مي ريختن و درخت پرتقال هم چنان به خودش مي پيچيد...

ميون قطره هاي درد دل آسمون و خون دلم به طرف پرتقال رفتم. تا دستي بر آن بكشم تا اونم از تنهايي در بياد.

دستم را بر روي تنه ي كهنسال پرتقال كشيدم، دستم بر روي شياري از تنه كه روزگاري از عمرش را ثبت كرده بود لغزاندم. سيل اشك مجال ديدن را از ديدگانم ربوده بود، انگشتانم با شيار به پايين آمد و ناگهان از مسير اصلي اش منحرف شد و پرتقال بر خودش لرزيد. انگشتانم را دقيق تر بر روي شيار بالا و پايين كردم و نفسم در سينه حبس شد. حس كردم پرتقال مي خواهد ريشه از زمين بر كند و از منو انگشتانم بگريزد. آسمان ديگر بر سرم اشك نمي ريخت، مويه و شيون مي كرد و باد به هر سو مي كوفت.

دلم ،انگشتانم و هر آنچه بودنم را مفهمومي بودند با هم خواندند:

با من بمان.

سيل اشك دل، سيل اشك آسمان و شكوفه باران پرتقال ديگر مجالي به بودنم ندادند و مرا بردند به آنجا كه در زندگي آفتابم طلوع كرد ، پايه ي بودنم نهاده شد، آنجا كه عشق را فهميدم، آنجا كه روز بود، آشنا بود،آنجا كه دستانم خالي نبودند و آري آنجا كه زنده بودم و زندگي كردم و روزي كه دستانم بزرگ ترين آلا و بهترين بهترين اش را در دست داشت و از بهترين بهترين اش خواست كه با او بماند و نگذارد كه آفتاب سرزمين اش رو به افول برود و تيشه زن ريشه اش نشود. بماند تا هميشه بهترين بهترين.

آن قدر سر مست بودم كه دل نهال پرتقالي را مجروح ساختم تا همگان بدانند كه من بهترين ام را يافته ام.

هنوز به ياد مي آورم از ظلم من به درخت آن روز يكي از تنها دو شكوفه اش بر زمين افتد و زير پاي بهترين بهترين تكه تكه شد.

اما ما آنروز به شكوفه بودن فكر نمي كرديم.

كاش آن روز اين جمله را بر دفتردلش مي نگاشتم و با آن جمله آذين اش مي بستم شايد تيشه زن ريشه ام نمي شد، شايد ديگرغربت را لمس نمي كردم، شايد دستانم خالي نمي شد، و شايد زنده مي ماندم...

 

 

بزرگي گفته:"رنج، شكستن پوسته اي است كه غم و ادراك شما را زنداني كرده است.

چنانچه هسته بايد نخست در دل خاك بشكافد تا راز دلش در آفتاب عريان شود، شما نيز بايد رنج شكافتن را تجربه كنيد تا به شكفتن در رسيد."

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط ابراهیم   | 


دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

ابی میمیره تا همه شما راحت شین

ماه از گوشه ي ابري به در آمد،مات در من نگريست

 

من آرام فقط شانه بالا زدم و خنديدم،

 

او ندانست که من در پس اين شانه بالا زدن،

 

غم هجران تو را

 

باز پنهان کردم.

 

تو قلب منو کشتي و رفتي اما ميدونم که حتما يه روز بر ميگردي ، چون هميشه قاتل به محل جنايت بر ميگرده..

تو قاتل عشق منی زه

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشکهاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه ها شي  مه روي قله ها شي

بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي  

نه فقط عاشقت هستم..... مرحم اين قلب خستم

اين تويي که ميپرستم

تو بتي من بت پرستم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:32  توسط ابراهیم   | 



>