به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام
عشق تو بر دل من بار گرانيست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام
آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی
مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام
دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام
اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد
حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام
شبم را که دزديند
فهميدم
عاقبت روزی
ترا از من می گيرند
وتنها برای من
قصه کوتاهی از شب می ماند و
يک عمر منتظر حادثه نيا مدنت
دوستار و کوچیک همتون ابی کوچولو
rooz_p66@yahoo.com
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:25  توسط ابراهیم
|