يه روز براي اولين بار كه ديدمش 
حس عاشقي رو تو چشاش
گرماي محبت و تو دستاش
لبخند و رو لباش
فراموشي غم و تو نگاش
ديدم
همه و همه دست به دست هم داده بودن تا عاشقت بشم
ديگه ميترسم تو چشات نگاه كنم
ميترسم از اينكه هستم بدتر بشم عاشق تر بشم ديوونه تر بشم




خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را
غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم
گفتي در دل ندارم مهر تو گفتم چه باك از قهر تو
با آن تپش در سينه ات آگه به كتمانت شدم
گفتم كه من آزاده ام آزاد ز مادر زاده ام
گشتم اسير غمزه ات گوش به فرمانت شدم



روزهايي كه بي تو مي گذرد
گرچه باياد توست ثانيه هاش
آرزو باز مي كشد فرياد
در كنار تو مي گذشت اي كاش .........





گفتم فراموشت كنم شايد
روي از خاطرم
شايد ندارد بعد از اين بايد فراموشت كنم
کوچیک همتونم هستم ((ابراهیم))



+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 13:32  توسط ابراهیم
|